• امروز چهارشنبه چهاردهم خرداد 1399 

مقالات سازمان اوقاف

مطالب ویژه

 فراخوان مسابقه ارسال تصاویر از مسابقات بین المللی قرآن کریم از سال 1360   تا کنون

شماره حساب  آزادی زندانیان غیر عمد

خدمات غيرحضوري

سامانه شکايات

امامان و رفتار خردورزانه

امامان و رفتار خردورزانه

امامان و رفتار خردورزانه

 سه شنبه 17 مرداد 1396   302  0      

از ویژگیهایی که برای امامان معصوم علیهم السلام در زیارت جامعه کبیره ذکر شده" ذوی الحجی و اولی النهی " است. ترجمه اجمالی این دو واژه این است که سلام بر شما خردمندان و خردورزان. اما تفصیل سخن در این دو جمله آنکه باید دید فرق بین این دو جمله چیست؟ و خردی که امامان رابه آن می ستاییم چیست؟ ابتدا لازم است به تفسیر واژه ها بپردازیم.
تفسیر واژه ها

واژه «ذو» بمعنای صاحب است.

«نُهی» جمع «نهیه» است که به معنای عقل است و ریشه آن همان نهی است که بمعنی زجر و منع است «نهاه عنه، زجره عنه و منعه عنه» و از آنجا که عقل آدمی را از کارهای نابخردانه باز می دارد واژه «نهی» بر عقل اطلاق شده است.(1) ان فی ذلک لآیات لاولی النهی(2) براستی در آنچه گفته شد ، نشانه ها برای خردمندان است.

این یک واژه ای است که برای عقل در زبان عربی به کار می رود واژه های دیگر عبارتند از: «حصاة، حصافة، حجر، حجی،اربة، مرّة، نحیزه، ادب، لبّ و فطنة»(3) «اولوا» جمع است که مفرد ندارد آنهم به معنای اصحاب است جای مفرد او «ذو» است. در مؤنث «اولات» به کار می رود مثل «اولوالعلم» صاحبان علم در مذکر. «اولات الفضل» صاحبان فضل در مؤنث.

«حجی» بمعنای عقل است لکن ریشه این واژه ساتری است که مانع سقوط انسان گردد و عقل را از آن جهت «حجی» گفته اند که مانعی در مسیر سقوط انسان است.(4) امیرمؤمنان علی(ع) فرمود: «فرأیت ان الصبر علی ها تا احجی».(5)

سرانجام (بعد از اندیشه کافی و در نظر گرفتن تمام جهات) دیدم بردباری و شکیبائی در برابر این مشکل به عقل و خرد نزدیکتر است.
تفاوت این دو ویژگی

اینک باید دید تفاوت این دو واژه چیست؟

برخی گفته اند این دو مرادفند.(6) لکن باید توجه داشت اصل در کلام فصحاء عدم ترادف است و اینکه هر واژه ای معنائی مخصوص به خود داشته باشد. آری اگر شاهدی بر ترادف یافتیم حمل بر آن بلامانع است.

برخی گفته اند جمله اول «ذوی النهی» بمعنای عقل معاش و خرد در امور دنیوی است و جمله دوّم «اولی الحجی» بمعنای خرد در امور معنوی و معاد است.(7)

برخی گفته اند جمله اوّل به معنای مطلق عقل است و جمله دوّم به معنای عقل همراه با فطانت و زیرکی است.(8) برخی گفته اند نهی اسم اصل عقل است و عقل در عرصه رفتاری «حجی» نامیده می شود.(9)

به نظر می رسد با توجه به ریشه لغوی این دو واژه «ذوی النهی» را به معنای عقل در عرصه اجتناب از منافیات رفتار عاقلانه باشد. یعنی خرد در حوزه اجتناب از رفتار ناپسند «نهیة» است. واژه «اولی الحجی» خرد در عرصه بایستنی های رفتاری عقلانی است. یعنی عقل در حوزه رفتاری که یک عاقل باید آنرا انجام دهد «حجی» نامیده می شود. این تفاوت را جائی ندیدم ولی می تواند مستند به ریشه لغوی باشد.
عقل کدام است

اینک باید دید «عقلی را که امامان (ع) را به این می ستائیم که صاحب آنند چیست.»

«عقل» بر اموری اطلاق می شود:

1ـ عقل در مقابل جنون و به تعبیر مرحوم علامه مجلسی:«قوة ادراک الخیر و الشرّ و التمیز بینهما»(10) نیروئی که با آن خیر و شر شناخته می شود. عقل به این معنی از شرائط عامّه تکلیف است و ملاک ثواب و عقاب می باشد. تردیدی نیست که مراد از عقل در این توصیف این معنی نیست. چون این خصیصه را اکثر انسانها دارند و فضیلت ویژه معصومان نیست.

2ـ «رفتار خردورزانه» عقل بدین معنی هم اطلاق شده است و به تعبیر مرحوم علامه مجلسی «ملکة وحالة فی النفس تدعوا الی اختیار الخیرات و المنافع و اجتناب الشرور و المضار»(11) ملکه و حالتی در جان انسان که آدمی را به گزینش خیرات و منافع و اجتناب از شرور فرا می خواند. چه بسا این معنی مرتبه تکامل یافته معنای اوّل است یعنی اصل سرمایه عقل که در برابر جنون قرار می گیرد پائین ترین مرتبه عقل به این معنای دوّم است هرچه که «عقل» رشد یابد و به مراتب بالاتر برسد در حقیقت به رفتار خردورزانه نزدیکتر می گردد و خداوند اساس ادراک خیر و شرّ را در انسان قرار داده است «فالهمها فجورها و تقواها»(12) انسان با فطرتش با خوب و بد آشناست ممکن است غبار بر فطرت بنشیند و خوب را نشناسد یا خوب را بد و بد را خوب ببیند رسالت انبیاء اینست که غبار زدائی کرده و خوب و بد فطری را به او بشناسانند.

3ـ گاه عقل بر تدبیر و برنامه ریزی انسان در امور زندگی اطلاق می گردد که نامش را «عقل معاش» می گذارند. این معنا از عقل در حقیقت شعبه ای از معنای سابق است.

4ـ «عقل» به معنای نفس ناطقه انسانی که با آن از بهائم و چهارپایان امتیاز می یابد. که عبارت از همان جوهر مجرد از مادّه است که از آن جهت که تعلّق به بدن دارد «نفس» نامیده می شود و از آن جهت که مجرد است «عقل» نامیده می شود و دارای مراتب است.(13)

به نظر می رسد که اصطلاح غالب عقل در روایات همان معنای دوم است یعنی رفتار خردورزانه.(14)

در روایتی آمده است که از حضرت امام صادق(ع) پرسیدند عقل چیست؟ حضرت فرمود:«ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» چیزیکه با آن خدا پرستش شود و بهشت بدست آید. از حضرت سؤال شد پس آنچه در معاویه بود چه بود؟ حضرت فرمود: «تلک النکراء تلک الشیطنة و هی شبیهة بالعقل و لیست بالعقل» آن نیرنگ است، آن شیطنت است آن نمایش عقل را دارد ولی عقل نیست.(15)

از این روایت استفاده می شود عاقل کسی است که رفتار خردورزانه داشته باشد. رفتار خردورزانه آن است که انسان از سرمایه عمر بهترین بهره را ببرد و این جز با بندگی ذات مقدّس ربوبی میسر نیست که از این رهگذر است که «بهشت» بدست می آید. آیا با عمر کوتاه مثلاً حداکثر صدساله بهشت جاویدان را بدست آوردن رفتار خردورزانه نیست؟ امیرمؤمنان(ع) فرمود: «الاحرٌّ یدع هذه اللماظة لاهلها انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنة فلا تبیعوها الّا بها»(16) آیا آزاد مردی نیست که این لقمه جویده حرام دنیا را به اهلش واگذارد همانا بهائی برای جانتان جز بهشت نیست پس به کمتر از آن نفروشید.

بنابراین رفتار شیطنت آمیز و همراه با مکر معاویه را نمی توان رفتاری خردورزانه نامید.

در روایتی دیگر حضرت امام صادق(ع) آدم وسواسی را عاقل نمی داند. رفتار عاقلانه اطاعت از خداست. دستور خداوند به وسواسی اینست که به شکش اعتناء نکند. و اعتناء او به شک و تکرار وضوء و نماز در حقیقت اطاعت از شیطان است و این رفتاری خردورزانه نیست. روایت اینست که:

عبداللّه بن سنان گوید: «ذکرت لابی عبداللّه (ع) رجلاً مبتلی بالوضوء و الصلوة و قلت هو رجل عاقل» مردی است عاقل که گرفتار وسواس در وضو و نماز می باشد. حضرت فرمود: «وای عقل له و هو یطیع الشیطان» این چه عقلی است که فرمانبری شیطان می کند. عرض کردم:«و کیف یطیع الشیطان» چگونه فرمان شیطان می برد؟ حضرت فرمود: «سله هذا الّذی یأتیه من ایّ شی ء هو فانه یقول لک من عمل الشیطان» از او بپرس وسوسه ای که به او دست می دهد از چیست؟ قطعاً به تو خواهد گفت از عمل شیطان است.(17)

این دو روایت شاهد خوبی است بر اینکه عقل در غالب روایات در معنای فوق یعنی رفتار خردورزانه به کار رفته است نیز توصیفی که برای عاقل در روایات بویژه کلمات حضرت امیرمؤمنان (ع) آمده است شاهد دیگری بر مدعاست به عنوان نمونه:

امام علی (ع) فرمود: «العاقل من وعظته التجارب»(18) عاقل کسی است که تجربه ها او را موعظه کند. یعنی از تجربه ها بهره برد.

«العاقل من صدّق اقواله افعاله»(19) عاقل کسی است که رفتارش گفتارش را تصدیق کند.

«العاقل من عقل لسانه»(20) ؛ عاقل کسی است که زبانش را به بند کشد. با حساب و تدبیر و شرعی سخن بگوید.

«العاقل من وقف حیث عرف»(21) عاقل جائی توقف می کند که بشناسد، یعنی مواضعش عالمانه است.

امام صادق (ع) فرمود: «العاقل لایستخف باحد»(22) عاقل هیچکس را تحقیر نمی کند.

نیز فرمود:« العاقل من کان ذلولاً عند اجابة الحق»(23) عاقل کسی است که در پاسخ به حق رام باشد، یعنی عاقل حق مدار است.

حضرت امام کاظم(ع) فرمود: «ان العاقل الّذی لا یشغل الحلال شکره و لا یغلب الحرام صبره»(24) همانا عاقل کسی است که حلال او را از شکر مشغول نمی سازد و حرام صبرش را نمی رباید.

امیرمؤمنان علی(ع) فرمود: «العاقل من رفض الباطل»(25) عاقل کسی است که باطل را رها کند.

و نیز فرمود: «ما العاقل الّا من عقل عن اللّه و عمل للدار الآخرة»(26) عاقل نیست مگر آن کس که خدا را شناخته و برای خانه آخرت تلاش کند.

اینها بخشی از روایات در این زمینه بود. ملاحظه مجموعه روایات این باور را بر مسند می نشاند که «عقل» در فرهنگ اهل بیت آن است که منشأ رفتار خردورزانه باشد.
امامان و رفتار حکیمانه

اینک که مفهوم عقل در فرهنگ معصومین روشن شد، می توان معنای «ذوی النهی و اولی الحجی» را شناخت. امامان (ع) تفسیر «عقل» و «رفتار عاقلانه اند» در تمام عرصه ها بویژه رفتار سیاسی اهل بیت(ع) رفتاری کاملاً حکیمانه و عاقلانه می بینیم. سکوت، حکومت، نرمش قهرمانانه، قیام، مبارزه در پوشش دعا و مناجات، تشکیل حوزه علمیه گسترده و بوجود آوردن بسیج علمی، تقویت مبارزات مخفی علیه بنی العباس، پذیرش ولایتعهدی با شروط ذکر شده در کتابهای تاریخ، سامان دادن به مسئله وکالت و...و... مواضعی کاملاً حکیمانه در دوره حضور حدود دویست و پنجاه ساله امامان در جامعه است. امیر مؤمنان سکوت تلخ بیست و پنج ساله را به پاس حراست و نگهبانی اساسی اسلام «احجی» می نامد(27) یعنی روش عاقلانه تر، و بحق چنین بود.

اگر کاوشگری منصفانه به این موضوع بنگرد بی تحقیق به این باور می رسد که جز موضعی که هر امام معصومی در دوره خود گرفته موضع عاقلانه دیگری امکان نداشته است به عنوان نمونه از بین همه مواضع امامان تنها به موضع حضرت امام رضا(ع) در رابطه با ولایتعهدی اکتفاء می کنم. مأمون از دعوت امام هشتم به خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می کرد:

1ـ اولین و مهم ترین آنها تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابی شیعیان به عرصه فعالیت سیاسی آرام و بی خطر بود.

2ـ تخطئه مدعای تشیع مبنی بر غاصبانه، بودن خلافتهای اموی و عباسی و مشروعیت دادن باین خلافتها بود.

3ـ مأمون با این کار امام را که همواره یک کانون معارضه و مبارزه بود در کنترل دستگاههای خود قرار می داد.

4ـ امام را که یک عنصر مردمی و قبله امیدها و مرجع سؤالها و شکوه ها بود در محاصره مأموران حکومت قرار می داد و رفته رفته رنگ مردمی بودن را از او می زدود و میان او و مردم و سپس میان او و عواطف و محبتهای مردمی فاصله می افکند.

5 ـ با این کار برای خود وجهه و حیثیتی معنوی کسب می کرد.

6ـ در پندار مأمون امام با این کار به یک توجیه گر دستگاه خلافت بدل می شد.

پر واضح است که چقدر در این برنامه شیطنت وجود دارد ولی «و مکروا و مکراللّه و اللّه خیر الماکرین».

امام رضا(ع) با تدبیری کاملاً الهی تمام این شیطنتها را خنثی کرد:

1ـ هنگامی که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضائی خود پر کرد بطوری که همه کسان پیرامون امام یقین کردند که مأمون با نیت سوء حضرت را از وطن خود دور می کند.

2ـ هنگامی که در مرو پیشنهاد ولایتعهدی آن حضرت مطرح شد حضرت به شدّت استنکاف کردند و تا وقتی مأمون صریحاً آنحضرت را تهدید به قتل نکرد آنرا نپذیرفتند. این مطلب همه جا پیچید که امام رضا(ع) از پذیرش خلافت و ولایتعهدی استنکاف ورزیده است و خود امام هم از هر فرصتی استفاده کرده اجباری بودن این منصب را به گوش این و آن می رساند.

3ـ با این همه حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع) فقط بدین شرط ولایتعهدی را پذیرفت که در هیچ یک از شئون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد.

4ـ امام با قبول ولایتعهدی دست به حرکتی زد که در تاریخ زندگی ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجری آن روز و تا آخر دوران خلافت بی نظیر بوده و آن بر ملاکردن داعیه امامت شیعی در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمانهاست.

5 ـ در حالی که مأمون امام را جدا از مردم می پسندید و این جدائی را در نهایت وسیله ای برای قطع رابطه معنوی و عاطفی میان امام و مردم می خواست امام در هر فرصتی خود را در معرض ارتباط مردم قرار می داد.

6ـ نه تنها سر جنبانان تشیع از سوی امام به سکوت و سازش تشویق نشدند بلکه قرائن حاکی از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمی آنان شد و شورشگرانی که بیشترین دورانهای عمر خود را در کوههای صعب العبور و آبادیهای دوردست و با سختی و دشواری می گذراندند با حمایت امام علی بن موسی الرضا(ع) حتی مورد احترام و تجلیل کارگزاران حکومت در شهرهای مختلف نیز قرار گرفتند.

نتیجه این تدبیر آن شد که اولاً آنان که حتی امام را نمی شناختند و یا بغض حضرت را در دل داشتند با این تدبیر حکیمانه از عاشقان و شیفتگان امام رضا(ع) شدند ثانیاً نه تنها مأمون نتوانست معارضان شیعی را به خود خوشبین سازد و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد بلکه امام مایه امید و تقویت روحیه آنان هم شده ثالثاً نه تنها مأمون نتوانست امام را متهم به حرص بر دنیا و عشق به مقام و منصب نماید بلکه حشمت ظاهری بر عزت معنوی او افزود.

کوتاه سخن آنکه مأمون در این قمار بزرگ نه تنها چیزی بدست نیاورده که بسیاری چیزها را از دست داد. اینجا بود که مأمون احساس شکست و خسران کرد و در صدد برآمد که خطای فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن دید که پس از این همه سرمایه گذاری سرانجام برای مقابله با دشمنان آشتی ناپذیر دستگاههای خلافت یعنی ائمه اهل بیت علیهم السلام بهمان شیوه ای متوسل شود که همیشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند یعنی قتل.(28)

در سیر آغاز و انجام توطئه مأمون قدم به قدم مواجه با رفتار عاقلانه و حکیمانه حضرت امام رضا(ع) هستیم و در زندگی معصومان از این نمونه ها فراوان است. پس درود بر شما ای صاحبان عقل و درایت و تدبیر.
پی نوشت ها:

1. مجمع البحرین، ج 3، ص 1841.

2. سوره طه، آیه 128.

3. فی رحاب الزیارة الجامعه، ص 121 به نقل از التهذیب ص 183، الفاظ الکتابه، ص 144.

4. مجمع البحرین، ج 1، ص 369.

5. نهج البلاغه، خطبه 3.

6. فی رحاب الزیارة الجامعه، ص 122.

7. الانوار الساطعه، ص 69.

8. فی رحاب الزیارة الجامعه، ص 122.

9. الانوار الساطعه، ج 2، ص 202.

10. مرآة العقول، ج 1، ص 25.

11. همان.

12. سوره شمس، آیه 8.

13. شرح اصول کافی ملاصالح مازندرانی، ج 1، ص 68.

14. مراة العقول، ج 1، ص 27.

15. اصول کافی، ج 1، ص 11.

16. نهج البلاغه، حکمت 456.

17. اصول کافی، ج 1، ص 12.

18. تا 26. میزان الحکمة، ج 5، ص 2043 و 2044 و 2045.

19. نهج البلاغه، خطبه 3.

20. آنچه در رابطه با مسئله ولایتعهدی آوردیم تلخیصی بود از پیام مقام معظم رهبری مدظله به نخستین کنگره حضرت امام رضا(ع) که مجموعه آثار اولین کنگره از ص 29 تا ص 48 آمده است.

برچسب ها  

نظرات کاربران پیرامون این مطلب

انصراف از پاسخ به کاربر